۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

دلتنگي ...


دلتنگم ، دلتنگم خيلي زياد ...
چند روزيه كه بغض داره خفم مي كنه ، راه نفسمو بسته ، ديگه حتي حوصله ي خودمم ندارم . دلم يه تنهايي مي خواد ، بدون حضور غير ؛ تنهاي تنها ...
خسته ام ازين آدمهاي خود خواه ، كه فقط خودشونو مي بينن ، فقط حرف خودشونو ميشنونو ، همه واسشون آينه ان ، و تو اين آينه ها فقط عكس خودشونو ميبينن. چقدر تلخه زندگي با اين مردم ؛ و چه طاقت فرسا ...
كاش روزني بود كه اميد رو ميشد از درونش ديد ، اميد به فرداي روشنتر رو ...
و به قول دوستي :
كاش ميشد كه كسي مي آمد ،
اين دل خسته ي مارا مي برد ،
چشم مارا مي شست،
راز لبخند به لب مي آموخت ...
كاش...