۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه



امروز جمعه بود ساعت 10 بيدار شدمو يكمي چرخيدم بعدش چون از قبل تصميم گرفته بودم اتاقمو مرتب كردم. خيلي باحال شد . بعد ناهار هم رفتيم استخر. حسابي خسته شدم و اومدم خوابيدم. بعد از يكي دو ساعت كه بيدار شدم رفتم پارك. خيلي شلوغ بود. الانم كه اومدم و دلم ميخواد بنويسم ولي هيچي به ذهنم نميرسه.

البته من تازه كارم. انشامم كه هميشه بد بوده و بيشترشو بابام واسم مينوشته. ولي من نااميد نميشم. به خودم ميگم هنوز دسته راه نيفتاده. راستي امشب داشتم كتابي راجع به آرامش و استراحت و خوابيدن ميخوندم كه اول يه فصلشو با يه شعر از سهراب سپهري اين شاعر فاخري كه متاسفانه اكثرمون خيلي نميشناسيمش شروع كرده بود. ازش خوشم اومد اينجا مينويسمش كه بيشتر به چشم بخوره.

هركه با مرغ هوا دوست شود‌؛

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه


من اين وبلاگو واسه دل خودم درست كردم. واسه دلي كه گاهي به نظرم مياد خيلي تنها و بي كس ميشه. واسه همين ميخوام با اين دفترچه خاطرات دلمو از تنهايي در بيارم . دل من ديگه غصه نخور .. ديگه نميذارم تنها بموني.. خودم باهاتم. هواتو دارم اخه تو ارزشمندترين دارايي مني .اگه همه دنيا همه زندگيمو ازم بگيرن هيچ كس نميتونه تورو ازم بگيري...

خوشحالم حالا كه ما دوتا ايم بيا با هم مسايلو حل كنيم و نشون بديم كه هيچ چيز و هيچ كسي نميتونه مانع شادي وموفقيت ما بشه.

دلم دوست دارم خيلي زياد.

تا بعد...
سلام من سپيده ام. 26 سالمه و دانشجوام. البته الان امتحانام تموم شده. مدتها بود كه ميخواستم واسه خودم يه وبلاگ درست كنم و خوشحالم كه بلاخره موفق شدم. من به يه جمله خيلي اعتقاد دارم. " هميشه سخت ترين قدم اولين قدمه." و من اين اولين قدم رو برداشتم. به خودم تبريك ميگم.
الان بايد برم . ميخوام برم خونه مامان بزرگم.
تا بعد...