
امروز جمعه بود ساعت 10 بيدار شدمو يكمي چرخيدم بعدش چون از قبل تصميم گرفته بودم اتاقمو مرتب كردم. خيلي باحال شد . بعد ناهار هم رفتيم استخر. حسابي خسته شدم و اومدم خوابيدم. بعد از يكي دو ساعت كه بيدار شدم رفتم پارك. خيلي شلوغ بود. الانم كه اومدم و دلم ميخواد بنويسم ولي هيچي به ذهنم نميرسه.
البته من تازه كارم. انشامم كه هميشه بد بوده و بيشترشو بابام واسم مينوشته. ولي من نااميد نميشم. به خودم ميگم هنوز دسته راه نيفتاده. راستي امشب داشتم كتابي راجع به آرامش و استراحت و خوابيدن ميخوندم كه اول يه فصلشو با يه شعر از سهراب سپهري اين شاعر فاخري كه متاسفانه اكثرمون خيلي نميشناسيمش شروع كرده بود. ازش خوشم اومد اينجا مينويسمش كه بيشتر به چشم بخوره.
هركه با مرغ هوا دوست شود؛
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر